تبليغاتX
 اشکهای تنهایی
 

نخلها مي گذرند يا

من در قايق

از حافظه ي نخلها ؟

***

ببين !

رطوبت چشمهايت را بي پروا كه مي تكاني

هواي قلب من

شرجي مي شود !

***

مرگ شبيه چيست ؟

بادبادكي كه از دست كودكي

مي گريزد

در فضاي آسماني كه هميشه آبي است ...

***

انگار كبوتري بوده ام و پرواز كرده ام

در آسماني كه هرگز نبوده است !

اي كاش دستهايت

آشيانه ي گرمي برايم مي بود !

***

به اندام فرتوت شب دست مي كشم

و شب آرام و صبور

مرا مرور مي كند .

***

مي داني ؟

به دنيايي فكر مي كنم

كه اصلا شبيه اين دنيا نيست !

كي مرا صدا خواهند زد ؟

 


 

نوشته شده توسط امیر حسین معینی ( الف . میم .پاییز ) در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 ساعت 21:18 موضوع شعر شاعر | لینک ثابت


تقدیم به آقای بهشت هشتم

ز ميلادت جهان پر از سرود است

لب هركس لبالب از درود است

دلم را من به بام تو نشاندم

كجا بهتر از اين جاي فرود است ؟

*****

مرا با روي تو سوزي است پر سوز

جهاني ! اي جهان دل بر افروز !

عجب عيدي  است عيدت جان جانان

كه طعنه مي زند بر عيد نوروز.


 

نوشته شده توسط امیر حسین معینی ( الف . میم .پاییز ) در سه شنبه پنجم آبان 1388 ساعت 20:58 موضوع شعر شاعر | لینک ثابت


خسته

خسته ام
آرزوی مرگ در برابرم
ای نبض
چه بی پروا
مرا به این زندگی
پیوند می دهی !
هر نقطه ی وصلت
همین لحظه
نابود ...


 

نوشته شده توسط امیر حسین معینی ( الف . میم .پاییز ) در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 ساعت 22:23 موضوع شعر شاعر | لینک ثابت


سلام . این شعر رو دوستی به نام از یاد رفته برام فرستاده . خیلی زیباست . می خوام شما رو هم در زیبایی اسرار آمیز این شعر شریک کنم . از این دوست ناشناس سپاسگزارم ...

ساقه ی سبز دوستی ها را
گرچه افسرد باد پاییزی
لیک دارم هنوز هم به دلم
شوراحساس با تو امیزی
شب نه تنها که درغریبی ها
میروم تا ترا زخود جویم
روز هم ای بهانه های دلم
اشنا گونه در تومی رویم
با تو دارم حکایتی دیرین
گرچه دیرین حکایت خوابست
جاری لحظه های رویایی
بهتر از گفتگو ز مردابست
رفته ام در درون تنهایی
ای سکوت همیشه فریادم
گاه گاهی ز رفته یادی کن
گرچه دانم همیشه بی یادم


 

نوشته شده توسط امیر حسین معینی ( الف . میم .پاییز ) در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 ساعت 19:11 موضوع | لینک ثابت


اطمینان

من درخشانم امشب

از

ستاره ای که در دامانم افتاده است !

به من اطمینان کن

وقتی در این شب تیره

 هر چراغ

چشم گرگی است !


 

نوشته شده توسط امیر حسین معینی ( الف . میم .پاییز ) در شنبه هجدهم مهر 1388 ساعت 18:9 موضوع شعر شاعر | لینک ثابت


گلایه

ای بهترین خاطره !

در قاب عکسی خالی

جای تو نبود

وقتی

خارها را به یادگار نگاه می دارند !


 

نوشته شده توسط امیر حسین معینی ( الف . میم .پاییز ) در شنبه هجدهم مهر 1388 ساعت 18:6 موضوع شعر شاعر | لینک ثابت


اعتراف

قبول می کنم

که باید روزی پرنده ای را آزاد کرد

و روزی باید او را

در قفس نوازش کرد

و اعتراف می کنم

اگر روزی پرنده ای باشم که بالهایم را بگشایی

پر خواهم کشید و

دوباره

روی شانه ات خواهم نشست ...


 

نوشته شده توسط امیر حسین معینی ( الف . میم .پاییز ) در جمعه هفدهم مهر 1388 ساعت 17:56 موضوع شعر شاعر | لینک ثابت


درد دل

سلام محمد باقر جان !

خوبي ؟

خوشي ؟

اينجا آسمان مثل هميشه سبز

و درختها مثل هميشه آبي هستند

اما قورباغه ها هيچوقت

ابوعطا نمي خوانند .

اينجا هميشه آدمها

با سر راه مي روند

و با پاهايشان فكر مي كنند ...

اينجا روزگار عجيبي است محمد باقر جان !

***

حتما الان تازه از راه رسيده اي

خسته

از پا افتاده

با چشمهاي خسته اي كه حتي عقربه هاي ساعت را نمي بيند

باور كن

دلم به حال پاهايت ؛ دستهايت ، چشمهايت و حتي نفس خسته ات مي سوزد

اما به حال قلبت نه

كه هنوز روشن و نوراني است و مهربان !

هميشه با خودم مي گويم

اي كاش ذره اي از قلب تو را مي توانستم

با چشمهايم عوض كنم

باور كن !

***

محمد باقر جان !

تقويم را ورق مي زني به انتظار مسافري كه به زودي مي آيد ؟

دوست خوبم :

روزي هم اين مسافر عزيز تقويم را ورق خواهد زد كه

 تو كي بر خواهي گشت :

از عسلويه ، از اهواز ، از تهران ...

تقويمش را پاره كن .

او را ببوس و به او نشان بده

كه ديگر

حتي به اندازه ي يك قطره از اقيانوس

از او دور نخواهي شد

و به او نشان بده

كه او را به اندازه ي يك اقيانوس

دوست داري !

***

يادم هست يك روز

زنبوري

در يك گلزار مي چرخيد و حيران شده بود كه كدام گل را

براي چيدن شهد انتخاب كند ؟

عاقبت گلي را خواست

نشست

و ديگر بر نخواست ...

***

محمد باقر جان !

اجازه بده بروم

كسي پشت شيشه ها مرا صدا مي زند

شايد

اگر خدا بخواهد

جوانه اي از قلب تو را برايم آورده باشد

" گفتني ها كم نيست "

خدا را نگهدار ...


 

نوشته شده توسط امیر حسین معینی ( الف . میم .پاییز ) در جمعه هفدهم مهر 1388 ساعت 9:47 موضوع شعر شاعر | لینک ثابت


دوستت دارم

كمترين هديه ي ما

اين است كه

يكديگر را بي دريغ

دوست بداريم

و كلمات را

فداي عشقمان نكنيم

***

كلمات بيهوده فنا مي شوند

بي آنكه

بتوانند ما را به عمق جنگل سبز

و پر رمز و راز

علاقه مان راهنمايي كنند .

***

چشمهايت را ببند !

بيا لحظه اي يكديگر را

از وراي زمان

و ماوراي مكان

احساس كنيم ...


 

نوشته شده توسط امیر حسین معینی ( الف . میم .پاییز ) در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 ساعت 23:1 موضوع شعر شاعر | لینک ثابت


پاسخ

پرسيده بودي كه لازمه ي شعر سرودن چيست ؟

گفتم : اندكي آرامش خاطر

و در دل شكوه كردم از خويش كه :

پس اين دل درد آلوده كه مدام

راحت و رامش را مي گيرد از من

چيست ؟

***

دوست من !

شعر

خون شاعر است

بر كاغذ .

غمهاي آدمي را شمار نيست ...

***

مي توانم عاشقانه ترين سروده ها را برايت

با روباني قرمز

بفرستم

اما

از لابلاي كاغذها

صداي آه كلمات را مي تواني بشنوي ...

فقط بايد به چشمهايم نگاه كني

و قلبم را درك كني ...

***

آري !

شعر ...

بگذريم !


 

نوشته شده توسط امیر حسین معینی ( الف . میم .پاییز ) در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 ساعت 23:0 موضوع شعر شاعر | لینک ثابت


شعری از حسین اکبری - پرسش

ما ... من و تو ... روز و شب

لحظه لحظه ؛ از زمان زندگي كم مي كنيم

پرسشي اينجاست :

آيا زندگي هم مي كنيم ؟


 

نوشته شده توسط امیر حسین معینی ( الف . میم .پاییز ) در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 ساعت 23:0 موضوع آشنایی با شعرای معاصر | لینک ثابت


شعری از مهدی ابراهیمی

                                                         كران تا بي كران

مرا در بر گرفت و گفت با ناز

مغني را بگو تا برزند ساز

به عشرت كوش امشب را كه فردا

نه اين آوازه خوان ماند نه آواز

***

نگاهم را نگاهش خسته مي كرد

لبش با من سخن آهسته مي كرد

گهي با گردش زلف و گهي چشم

به من عشقش عيان سربسته مي كرد

***

غم جانانم از جان سير كردست

دلم را دست غم زنجيركردست

ز صد گل يك گلم نشكفته افسوس

مرا رنج محبت پير كردست

***

دراي كاروان فرياد درد است

دلم چشم انتظار يك نبرد است

سواري در بيايان جنون نيست

كران تا بيكران صحرا و گرد است.


 

نوشته شده توسط امیر حسین معینی ( الف . میم .پاییز ) در سه شنبه هفتم مهر 1388 ساعت 20:33 موضوع آشنایی با شعرای معاصر | لینک ثابت


بی انتهای بی انتها

من

امشب بسيار غمگينم

و ستاره اي است در دور دست

كه مرا به خويش نمي خواند

كه مرا از خويش مي راند

***

مي انديشم

خداوند چه بزرگ است

و بي انتها

اگر مي خواست براي لغزشي بنده اي را

براند...

و ما چه حقيريم ...


 

نوشته شده توسط امیر حسین معینی ( الف . میم .پاییز ) در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388 ساعت 23:15 موضوع شعر شاعر | لینک ثابت


تسلیت

ایام شهادت مولا علی ( ع ) را بر ره پويان حقيقي آن حضرت تسليت مي گويم.


 

نوشته شده توسط امیر حسین معینی ( الف . میم .پاییز ) در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 ساعت 1:23 موضوع | لینک ثابت


تقصیر من و توست

ماهي در آب شناور ؛

خورشيد در چشمه شنا مي كرد .

ابر از اين همه شادي مست ،

مي خنديد ،

مي رقصيد .

***

گل :

نيلوفر و نسرين ؛ رز و شيپوري و سوسن

گاهي گوشه كناري سنبل .

پرنده :

قمري ؛ قناري ؛ كبك

گاهي چهچه­ي بلبل .

سبزه : مخملِ يك رنگِ زمرد ،

گسترده زير آسمانِ آبيِ يكدست ،

صخره و سنگ شده مست .

***

لاك پشت آرام مي گذشت .

طوطي آرام مي پريد .

با احتياط مي گذشت قمري و آرام مي نشست !

آهو مي چريد ،

خرگوش گاه مي دويد و گاه مي جهيد !

***

افسوس از آن روزگار خوب ،

هيهات زان زمانه شيرين دلفروز !

اكنون دگر نشانه اي نمانده از آن دشت دلفريب !

اكنون دگر نمانده درختي و غنچه اي !

اكنون دگر تمام شده هرچه بود و بود !

اكنون دگر نمانده ز گلها نشانه اي !

***

آن دشت سيه گشت و زاغه اي است .

نفرين روزگار به دامان سرنوشت !

آن دشت كنون مدفن زباله است ،

پر گشته است ز ويروسهاي زشت !!

***

آري گناه از من و توست اي رفيق بد !

اين سرزمين ما چنين نبود .

آري گناه از من و توست اي رفيق بد !

دنياي ما سزاوار اين نبود !

 

 


 

نوشته شده توسط امیر حسین معینی ( الف . میم .پاییز ) در شنبه چهاردهم شهریور 1388 ساعت 21:44 موضوع شعر شاعر | لینک ثابت


بدون شرح

اندوهم رامانند خاك

در سرسراي وجودم

مي تكانم .

روحم

سرفه مي كند ...

اشك در چشم خانه ام مي گردد .


 

نوشته شده توسط امیر حسین معینی ( الف . میم .پاییز ) در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 ساعت 23:55 موضوع شعر شاعر | لینک ثابت


گم شده

دستهايت را مي بوسم

و اندوهم را

در ميان آبشار گيسوانت

فراموش مي كنم

و تو ...

اما تو

آرام در ميان سكوت و اشكهاي من

گم مي شوي !


 

نوشته شده توسط امیر حسین معینی ( الف . میم .پاییز ) در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 ساعت 23:54 موضوع شعر شاعر | لینک ثابت


گم شده

دستهايت را مي بوسم

و اندوهم را

در ميان آبشار گيسوانت

فراموش مي كنم

و تو ...

اما تو

آرام در ميان سكوت و اشكهاي من

گم مي شوي !


 

نوشته شده توسط امیر حسین معینی ( الف . میم .پاییز ) در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 ساعت 23:53 موضوع شعر شاعر | لینک ثابت


ناباوری

باور نمي كنم

شب را بدون خورشيد

اندوه را بدون لبخند

و عشق را بدون مرگ .

 

باور نمي كنم

خويشتن را جداي از تو

و

بدون تو خويشتن را !


 

نوشته شده توسط امیر حسین معینی ( الف . میم .پاییز ) در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 ساعت 23:53 موضوع شعر شاعر | لینک ثابت


خاکستر

بر تلی از خاکستر نشسته ام

چشمهایم

هراسان در چشم خانه می چرخند

چهره ام

سرخگون از دشنام هایی که شنیده ام و انگار ناشنیده ام

دستهایم

تا مغز استخوان

منجمد

از زمستانی که دیده ام و انگار ندیده ام

و زبانم ...

خاموش مانده از خاموشی روانم ...

***

هنوز اینجا نشسته ام

بر تلی از خاکستر

ای دوست !

آتشی بیاور

تا با یکدیگر

بر این همه درد و اندوه

برقصیم ...


 

نوشته شده توسط امیر حسین معینی ( الف . میم .پاییز ) در سه شنبه سوم شهریور 1388 ساعت 13:43 موضوع شعر | لینک ثابت


پرنده

خسته ،

بر شانه ي شاخه اي خشك نشستم

نه شكوه اي

نه حوصله ي گلايه اي

فقط يك لحظه آرام

چشمهايم را بستم

***

تابستان

در رويايم

بالهايم را نوازش مي كرد

گردنم را مي بوسيد

***

ديگر چشمهايم را

توان گشودن

و بالهايم را قدرت

پرواز نبود !

پرنده اي ديگر

يخ زده بود !


 

نوشته شده توسط امیر حسین معینی ( الف . میم .پاییز ) در جمعه شانزدهم مرداد 1388 ساعت 23:30 موضوع شعر شاعر | لینک ثابت


شعري از قيصر امين پور

 

شعاع درد مرا ضرب در عذاب كنيد

مگر مساحت رنج مرا حساب كنيد

خطوط منحني دلم را شكسته رسم كنيد

خطوط منحني خنده را خراب كنيد

طنين نام مرا موريانه خواهد خورد

مرا به نام دگر غير از اين خطاب كنيد

دگر به منطق منسوخ مرگ مي خندم

مگر به شيوه ديگر مرا مجاب كنيد

چو صخره هاي يخ از انجماد دلگيرم

مرا به هرم نفسهاي عشق آب كنيد

در اين درنگ طويلي كه پاي من لنگ است

ز دست مي روم اي دوستان ،شتاب كنيد

مگر سماجت پولادي سكوت مرا

درون كوره فرياد خود مذاب كنيد

بلاغت غم من انتشار خواهد يافت

اگر كه متن سكوت مرا كتاب كنيد .


 

نوشته شده توسط امیر حسین معینی ( الف . میم .پاییز ) در جمعه شانزدهم مرداد 1388 ساعت 23:26 موضوع آشنایی با شعرای معاصر | لینک ثابت


شعري از جمال ناجي

 

گفتم صداقت پيشه كن

گفتي مگر صدق و صفا را از دو چشمانم نمي خواني

هماندم

جام زرين شرابت را به من دادي

نگاهي از سر مهر و وفا كردي و گفتي نوش

آخ

آخ كه هنوز هم جگرم

مي سوزد .


 

نوشته شده توسط امیر حسین معینی ( الف . میم .پاییز ) در جمعه شانزدهم مرداد 1388 ساعت 23:25 موضوع آشنایی با شعرای معاصر | لینک ثابت


به جای تشکر

سلام درسته که گفته بودم خوب نمینویسم وادعایی نداشتم ولی انتظارم این نبود که مرا زیر سوال ببری گفتم راهنمایی کن نه اظهار فضل کردن واقعا پشیمون شدم کلاس درس گذاشتی انتقاد هات هم خشنه پشیمونم پشیمون

***

سلام

این جواب کسی است که خواسته بود درباره شعرش قضاوت کنم ! شما قضاوت کنید : انصاف و تشکر کجاست ؟ و آیا درست گفته ؟

 


 

نوشته شده توسط امیر حسین معینی ( الف . میم .پاییز ) در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 ساعت 18:35 موضوع | لینک ثابت


درباره ی شعر

حاشيه­اي بر شعر

چندي پيش دوست عزيزي از اين حقير كم بضاعت درخواست كمك براي بهتر سرودن اشعارش داشت . اجازه مي­خواهم در ابتدا عرض كنم كه بسيار سرافراز خواهم شد اگر اطلاعات اندك اينجانب بتواند كمكي هرچند كوچك به اين جوينده ي جوان شعر بنمايد و بسيار مسرور خواهم گرديد كه عرايض مختصر حقير راهگشاي استعدادي جوان و پويا در راه شعر باشد .

شعر : روشن ترين راه بيان احساس

بدون اغراق شعر يكي از روشن ترين راه­هاي بيان حس و عاطفه­ي انساني است و گزافه نيست اگر بگويم همين نزديكي بيش از حد احساس و عاطفه به شعر است كه هيچگاه نتوانسته تعريف دقيقي از شعر به ما ارائه بدهد . از نظر لغوي شعر به مفهوم سخن موزون و مقفي ( داراي قافيه ) است و شاعر يعني كسي كه شعر مي سرايد و بنا به تعريفي كسي كه به مرحله اي از شعور رسيده كه مي تواند چيزهايي را ببيند كه ديگران نمي توانند ببينند نه اينكه نمي توانند بلكه از ديدن و درك آن عاجزند !

در مورد تعريف اول يعني شعر مي بينيم كه اين تعريف امروز ديگر زياد كاربردي و دقيق نيست . ما در انواع قالب هاي شعر نو قالبهايي به نام موج نو و سپيد داريم كه هرگز گرفتار زندان قافيه نمي شوند . اينكه گفتم زندان يعني جداي از وزن شعر كه شعر را دلنشين مي كند ؛ قافيه همچون قفسي است براي شاعر . مولوي در شعري در ديوان شمس چنين مي گويد :

رستم از اين بيت و غزل اي شه و سلطان ازل

مفتعلن مفتعلن مفتعلن كشت مرا

قافيه  و مغلطه را گو هم سيلاب ببر

پوست بود پوست بود در خور مغز شعرا

همو در بيتي ديگر چنين سروده :

قافيه انديشم و دلدار من

گويدم منديش جز ديدار من

و اين همان حبس و بند قوافي است كه شاعر را از آنچه به آن مي انديشد باز مي دارد و درگير قافيه و زندان آن مي نمايد .

اما در مورد تعريف شاعر : تعريف به نظر حقير درست است زيرا شعر به خاطر نازك بيني و درك موثر محيط پيرامون خويش از ديگران جدا هستند . ممكن است صدها نفر كودك يتيمي را ببينند اما در بين اين صدها نفر فقط يكي شعري در مورد اين كودك بي سرپناه مي سرايد كه ديگران را تحت تاثير قرار مي دهد و در ذهن­ها مدتها و ساليان سال باقي مي ماند . اين تفاوت بارز شاعر و انسان عادي است .

شاعر براي همين شعور ، شاعر است !

******

روزي گذشت پادشهي از گذرگهي

فرياد شوق ز هر كوي و بام خاست

پرسيد يكي زان ميانه كودكي يتيم

كاين تابناك چيست كه بر تاج پادشاست ؟

آن يك جواب داد چه دانيم ما كه چيست؟

پيداست آنقدر كه متاعي گرانبهاست.

نزديك رفت پيرزني كوژپشت و گفت:

اين اشك ديده ي من و خون دل شماست .

ما را به رخت و چوب شباني فريفته است

اين گرگ سالهاست كه با گله آشناست .

آن پارسا كه ده خرد و ملك رهزن است

آن پادشا كه مال رعيت خورد گداست .

بر قطره ي سرشك يتيمان نظاره كن

تا بنگري كه روشني گوهر از كجاست ؟

پروين به كجروان سخن از راستي چه سود ؟

كو آنچنان كسي كه نرنجد ز حرف راست !

****

بگذريم ! بهترين تعريفي كه از شعر به نظر مي رسد اين است : شعر پيوند بين عاطفه و خيال است . مي بينيم كه در اين تعريف دو عنصر اصلي وجود دارد : عاطفه و خيال . كه اگر يكي از اين دو را از شعر بگيريم شعر هويت واقعي خود را از دست مي دهد . عاطفه نه فقط شامل تغزل و عشق ورزي است بلكه نفرت ، اميد و آرزو و به طور كلي هرچيزي كه به عواطف انساني مربوط مي شود در اين تعريف قرار مي گيرد . اما در مورد تخيل بسيار مي توان سخن گفت . آقاي دكتر محمد رضا شفيعي كدكني كتابي در اين باب نوشته به نام " صور خيال در شعر فارسي " كه در آن درباره جنبه هاي گوناگون شعر مانند تخيل ، خيال و تصوير ، عناصر معنوي شعر ، تخييل و خيال ، صور مجاز ، انواع مجاز و ... به تفصيل سخن گفته و مراجعه و مطالعه ي آن اكيدا توصيه مي شود .

حالا در مورد وزن كمي سخن بگوييم . گفتم كه قافيه لزوما جزو عناصر اوليه شعر نيست اما وزن را من مهمترين خصيصه هاي ظاهري شعر مي دانم ( نه باطني ) شعر توسط وزن ، جايگزيني و دل انگيزي بيشتري مي يابد . وزن در اشعار كلاسيك مانند غزل ، قصيده ، رباعي ، دوبيتي ، مستزاد و ... كاملا واضح و آشكاراست . در شعر جديد الزاما قوافي مانند قالبهاي كلاسيك منظم چيده نشده اند اما گاه هستند و  گاه نيستند ( يعني وجودشان الزامي نيست ) اما وزن حتما هست ( به جز موج نو وسپيد ) دقت كنيد :

در شب تيره ديوانه اي كاو ( = كه او )

دل به رنگي گريزان سپرده ،

در دره ي سرد و خلوت نشسته

همچو ساقه گياهي فسرده

مي كند داستاني غم آور ... ( نيما – افسانه )

وزن كاملا مشخص است و حتي ... قافيه ( سپرده – فسرده )

اما در شعر زير از شاملو وزن كاملا مشهود اما قافيه اي در كار نيست :

دوردست اميدي نمي آموخت .

دانستم كه بشارتي نيست :

اين بي كرانه

زنداني چندان عظيم بود

كه روح

از شرم ناتواني

در اشك

پنهان مي شد .

پس اين تفكر كه شعر نيمايي وزن و قافيه ندارد خطاست و توضيح اينكه قافيه الزامي ندارد اما وزن از واجبات شعر و وجه افتراق شعر نيمايي و موج نو و سپيد است . ( به تخيل قوي در شعر بالا توجه كنيد ! )

ايرادي كه شعراي كلاسيك به نيما و اشعار وي مي گرفتند اين بود كه شعر وي وزن و قافيه ندارد . نيما در اولين شعر نوي رسمي خود به نام افسانه كه قطعه اي از آن در بالا آمد به همه نشان داد كه اين موضوع واقعيت ندارد .

براي درك بهتر از وزن مي توانيد به كتبي كه در مورد اوزان عروضي سخن گفته اند مراجعه نماييد .( كتب دوره متوسطه رشته ي ادبيات و علوم انساني مي تواند آغاز خوبي باشد )

حال با توجه به عرايض بالا به شعر زير توجه كنيد :

يك روز مثل نسيم اومدي  
ودگر روز همچون تندباد دور شدی!!!
وقلبی را که نجات دادی اسیر ساختی
وفراموش کردی!!!!!!!!!!!!!

( ضمنا از نظر نگارشي به كار بردن بيش از يك بار علامت عاطفه يا تعجب اشتباه است )

و به اين سئوالات پاسخ گوييد :                                                                             

-       اين شعر جزو كداميك از انواع شعر است و جاي وزن در آن كجاست ؟ عناصر خيال و عاطفه در آن كجا پنهان شده اند ؟

به شاعر عزيز اين شعر توصيه مي كنم :

1 – خواندن اشعار شعرا اعم از كلاسيك و نو

2 – دقت در مضامين شعري : مضمون نو آوردن ( سخن نو آر كه نو را حلاوتي دگر است )

3 – نوشتن و نوشتن ونوشتن

خواهي كه شوي خوشنويس ---- بنويس و بنويس و بنويس

4 – اولين منتقد شعرتان خودتان باشيد .

5 – از پاره كردن و دور ريختن شعر خود نهراسيد و سعي كنيد در درياي تخيل ماهي زيباتري صيد كنيد .

6 – از نقد شعر خود توسط ديگران هرگز نهراسيد و آن را روزنه اي به تكامل شعر خود بدانيد ( هرچند بعضي نقادان ... بله ! )

7 – دچار غرور نشويد . غرور نابود كننده ي رشد و تعالي است .

8 – كتابهاي تخصصي شعر را مطالعه كنيد و انواع قالبهاي شعري را بشناسيد . كتاب مرحوم جلال الدين همايي به نام فنون بلاغت و صناعات ادبي كمك زيادي به شما خواهد كرد .

9 – نگوييم نمي توانيم :

گل مريض است

دوا مي خواهد

چه كسي مي داند

قرص خورشيد كجاست ؟

اين شعر شاعري 13 ساله است . روح خود را صيقل دهيم و دنيا را به گونه اي ديگر ببينيم .

9 – بنده را براي اين اظهار فضل به بزگواري خود ببخشيد .

درودي و بدرود .

****

براي يك بار

فقط يك بار

مرا در اندوه مبهم يك دروغ شناور كن

آرام سر بگوش من بگذار و بگو

دوستت دارم

( امير حسين معيني - کتاب آرام بگو دوستت دارم )

****

تو به من خندیدی

و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدیدم

 ●

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان

می دهد آزارم

 ●

و من اندیشه کنان

غرق این پندارم

-که چرا

         خانه کوچک ما

                               سیب نداشت...

(از حمید مصدق)

 nima(1).jpg

 p-khorshid-123.jpg

image004.jpg

shamlu2.jpg


 

نوشته شده توسط امیر حسین معینی ( الف . میم .پاییز ) در شنبه دهم مرداد 1388 ساعت 18:26 موضوع نقد ادبی | لینک ثابت


زندگی

سلام

من هیچگاه نمی خندم

به اندیشه ای که

زندگی را از پشت شیشه ای کدر می خواند

من زندگی را

از پشت کاغذی می بینم

که گلهای آبی دارد !

می ترسم از زمانی که

کاغذم

پاره شود .


 

نوشته شده توسط امیر حسین معینی ( الف . میم .پاییز ) در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 ساعت 18:1 موضوع | لینک ثابت


دریچه

پرنده ای که بال هایش بوی تو را می داد

از زیر بالشم

در یک صبح دل انگیز بهاری

به یک باره

پرید و رفت .

می دانی ؟

دیشب

فراموش کرده بودم

دریچه ی قلبم را ببندم !


 

نوشته شده توسط امیر حسین معینی ( الف . میم .پاییز ) در سه شنبه پنجم خرداد 1388 ساعت 13:53 موضوع شعر شاعر | لینک ثابت


تسلیت

شهادت فاطمه زهرا ( س ) را تسلیت می گویم .


 

نوشته شده توسط امیر حسین معینی ( الف . میم .پاییز ) در دوشنبه چهارم خرداد 1388 ساعت 23:48 موضوع | لینک ثابت


پاسخ

در خواب دیدمت

که می پرسیدی

هنوز دوستم می داری ؟

و اکنون

در بیداری پاسخت را بشنو :

آری !

دوستت دارم

در بیداری و در خواب

و

در این صحرای تنها

همیشه

به  تو خواهم اندیشید

و درد دل خواهم کرد

با آفتاب سوزان

با ماهتاب!

***

آری دوستت دارم !


 

نوشته شده توسط امیر حسین معینی ( الف . میم .پاییز ) در شنبه دوم خرداد 1388 ساعت 0:36 موضوع شعر شاعر | لینک ثابت


روح

ای عقاب بلند پرواز روح من !

هرگز

برفراز کوهی

که روزگاری تپه ای بیش نبوده

بالهایت را

خسته مکن !


 

نوشته شده توسط امیر حسین معینی ( الف . میم .پاییز ) در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 ساعت 12:31 موضوع شعر شاعر | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting